امروز یاد ماجرای افتادم که کلی اشک بنده رو دراورد
تازه وارد ترم چهار می شدیم که من به همراه خانواده
به یک سفر زیارتی خارج کشور رفتیم انجا مقابل حرم مطهر
ان حضرت کلی گریه کرده
واز خداوند خواستم که تمام ارزو هایم
براورده واز همه مهمتر رسیدن به شاهزاده ی رویاها
بود
چون به سفر رفته بودم از دوستم خواستم که برایم انتخاب واحد کنه
و در کلاس تخصصی بود که چشم بنده به پسری افتاد وبه خود گفتم
وای چه زود براورده شد
بله از شروع کلاس بگم که همه
مشغول شوخی ومسخره
بازی بودیم که پسری با قد متوسط صورتی زیبا
هیکلی بی نهایت دختر پسند
و تیپی انچنانی![]()
وارد شد من در همان لحظه اول
یک دل نه صد دل عاشق شدم جوری
وقتی پس ازچند دقیقه که متوجه شدم ایشان
استاد درس روز................... بود کلی ذوق کرده
و هر وقت به کلاس ان می رفتیم تا چند ساعت حالت عجیبی داشتم
ودرس رو متوجه نمی شدم![]()
خلاصه یه دختر تو کلاس ما بود عاشق از نوع افراطی
هر فقط انتراک داده می شدایشان حمله ور می شدن![]()
به سمت دستشویی برای برای تجدید ارایش
یک روز که این خانم پای تخته بودن وسوالی رو حل می کردن
بنده به دوست محترمه
فری چرا من نمیفهمم![]()
فری :اره من همینطور![]()
در همون اثنا
استاد
شما ![]()
من با من هستید![]()
بله باشما
چه شده کجا رو نفهمیدی؟
من
اره
شما
من به دورغ
فهمیدم فکر کنم سوال اشتباه حل شده
استاد ![]()
شماچی؟ رو به فری
من :هم من متوجه شدم هم دوستم
![]()
دختر عاشق پیشه![]()
حالا من![]()
در همان لحظه یکی از دوستانم
پرید وسط اره استاد نگاه
کنید غلط حل کرد ه
حالا من![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فری![]()
![]()
استاد![]()
دختر عاشق پیشه![]()
![]()
خلاصه ما کلی از این استاد ماجرا ها داریم
بچه ها دنبال کنید قسمت مهمش مونده
با من همرا ه شوید![]()