یه خبر خوب البته می گذارم موقعی که  اتفاق افتاد

می گم فقط برام دعا کنید که بشه

راستی دیشب یه مهمونه ویژه داشتیم اونم با خاله جونش

البته خاله ی خیلی خیلی ..... جفته خاله ی هایدی یادتون که هست....

ببخشید یه سوال چرا بعضی از این دختر خانمو ها انقدر دروغ می گن؟

راستی چرا؟

واقعا من موندم

حالا این خانم ساعت ۱۵:۳۰ پیام کوتاه داده من شام می ام خونتون36_1_51.gif

ولی تا ساعت۷ کلاس زبان دارمReading a Book

ولی شما لطف کنید ستایش رو که یه بچه ی۵ سال

نگه دارید

حالا ستایش به محض ورود

ستایش جان خاله کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ستایش رفته اریشگاه

حالا ما در ان لحظهتعجبتعجبتعجب

چی کجا؟تعجب

ستایش نه کلاس زبان

خلاصه بگذریم که این خانم هر وقت به ما می رسه از دوست پسر های

فرنگی و استاد دانشگاهش شروع می کنه تا دکترای فلسفه

خدا عمرت بده یه خورده بنداز این ورآخآخ

حالا ستایش امروز خاله من رو انداخنت تو دستشویی اخه مامانم نبودگریهگریه

( مامانه رفته بود قشم امروز اومد) 

حالاخاله

خلاصه

ستایش ارادت خاصی به بنده داره جوری که وقتی من در حال

اشپزی بودم Smiley from millan.netعکس من رو از اتاق اورده واصرار خاله من می خوام

این رو ببرم تو کیفم بذارمHappy DanceHappy Dance

حالامنسبزسبز

بعد از چند لحظه باشه خاله نیشخند

ببین به کجا رسیدیم گریهگریه

خلاصه تا بابام فهمید گفت ستایش نه  نمی خواهد

 ببری اخه دست به گمشه خوبه اشاره به من

حالا ستایشگریه

دیدیم نشته و عکس رگریهو  گذاشته روبروی هی گریه می کنهگریهgirl_cray.gifgirl_cray.gifgirl_cray.gif

خدا شانس بدهgirl_cray.gif

بگو ماشاالله

در ان لحظه مامانم مگه دخترم مرده این طوری گریه می کنی؟؟

و من  تو خدا سر من دعوا نکنید من متعلق به همه هستم

خالاصه خاله شامشو خورد

ببخشید من فردا کلاس دارم  میشه ستایش پیشه شما

بمونه امشب حالاماتعجبتعجبتعجب

 بعد از رفتن خاله خواهرم عادله  رفت علاوه بر

شوفاژ شومینه رو هم روشن کرد

دیدم ستایش  داره به شدت می دوه ودنبال چیزی میگرد

و گریه می کنه خاله چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟گریهگریه

خاله میشه بگین کولر کجا

برای چی می خوام روشن کنم  اخه خیلی گرمهعصبانیعصبانی

حالا موقعی خواب شده و ما تصمیم گرفتیم همگی تو هال به خوابیم

مامان برای ستایش قصه گفت ولی ماشاالله خوابش نبرد که هیچی به ما

گفت حالامن قصه می گم وشروع کرد به تعریف قصه شنگول ومنگول

بیچاره مامانم تا اون شروع کرد خوابش برد NightNightNightNight

منم که چشمام از خواب بالا نمی رفت به زور بیدا می موندم

اخه بنده خیلی مسولیت پذیرم

خلاصه قصه که تموم شد داد زد نوبت شماس خاله عاطفه

حالامن

خدای قصه از کجا بیارم

ساعت ۲:۳۰ نصف شب

روبه ستایش شتایش جان بخواب

خاله خواب نمی یاد

 حالا منhysteric.gifhysteric.gif

در ان لحظهخیال باطلخیال باطل

وبعد از ان لحظه به فکر این افتادمخیال باطل

که کاری کنم که اگه خوابشم نیاد

بگه غلط کردم

اول از قصه ی حضرت نوح شروع کردم دیدم بر بر منو نگاه می کنه

گفتم دارم برات رفتم سراغ

حضرت مریم دیدم بازم نگاه می کنم

بعد حضرت موسی تا اینکه گفت خاله به خدا خوابم می اد

فکر کن بچه ۵ ساله  رو چه به این داستانه اونم با جرییات ابلاغ وحی

خلاصه خوابش برد

تا خوابم گرفت دیدم یکی تو خواب بلند شده دستشو گرفته طرفه اسمان

و داد می زنه  داشتم سکته می کرد از ترس ستایش جان بیدار

شو  بچه گی فکر کنم تا عمر داره از هر چی قصه هست بدش بیاد

بچه های چند تا عکسم از شام گرفتم که دست پخت خودم خواهریه