مهمان
می گم فقط برام دعا کنید که بشه![]()
![]()
![]()
راستی دیشب یه مهمونه ویژه داشتیم اونم با خاله جونش
البته خاله ی خیلی خیلی ..... جفته خاله ی هایدی یادتون که هست....![]()
![]()
![]()
ببخشید یه سوال چرا بعضی از این دختر خانمو ها انقدر دروغ می گن؟
راستی چرا؟
واقعا من موندم



حالا این خانم ساعت ۱۵:۳۰ پیام کوتاه داده من شام می ام خونتون
ولی تا ساعت۷ کلاس زبان دارم![]()
ولی شما لطف کنید ستایش رو که یه بچه ی۵ سال
نگه دارید 
حالا ستایش به محض ورود
ستایش جان خاله کجا رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


ستایش رفته اریشگاه


حالا ما در ان لحظه


چی کجا؟
ستایش نه کلاس زبان![]()
خلاصه بگذریم که این خانم هر وقت به ما می رسه از دوست پسر های
فرنگی و استاد دانشگاهش شروع می کنه تا دکترای فلسفه
خدا عمرت بده یه خورده بنداز این ور

حالا ستایش امروز خاله من رو انداخنت تو دستشویی اخه مامانم نبود

( مامانه رفته بود قشم امروز اومد)
حالاخاله![]()
![]()
خلاصه
ستایش ارادت خاصی به بنده داره جوری که وقتی من در حال
اشپزی بودم
عکس من رو از اتاق اورده واصرار خاله من می خوام
این رو ببرم تو کیفم بذارم

حالامن

بعد از چند لحظه باشه خاله 
ببین به کجا رسیدیم 

خلاصه تا بابام فهمید گفت ستایش نه نمی خواهد
ببری اخه دست به گمشه خوبه اشاره به من


حالا ستایش
دیدیم نشته و عکس ر
و گذاشته روبروی هی گریه می کنه



خدا شانس بده
بگو ماشاالله


در ان لحظه مامانم مگه دخترم مرده این طوری گریه می کنی؟؟
و من
تو خدا سر من دعوا نکنید من متعلق به همه هستم

خالاصه خاله شامشو خورد
ببخشید من فردا کلاس دارم میشه ستایش پیشه شما
بمونه امشب حالاما


بعد از رفتن خاله خواهرم عادله رفت علاوه بر
شوفاژ شومینه رو هم روشن کرد![]()
![]()
![]()
دیدم ستایش داره به شدت می دوه ودنبال چیزی میگرد

و گریه می کنه خاله چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟

خاله میشه بگین کولر کجا
برای چی می خوام روشن کنم اخه خیلی گرمه

حالا موقعی خواب شده و ما تصمیم گرفتیم همگی تو هال به خوابیم![]()
مامان برای ستایش قصه گفت ولی ماشاالله خوابش نبرد که هیچی به ما
گفت حالامن قصه می گم وشروع کرد به تعریف قصه شنگول ومنگول

بیچاره مامانم تا اون شروع کرد خوابش برد ![]()
![]()
![]()
![]()
منم که چشمام از خواب بالا نمی رفت
به زور بیدا می موندم
اخه بنده خیلی مسولیت پذیرم

خلاصه قصه که تموم شد داد زد نوبت شماس خاله عاطفه
حالامن 
خدای قصه از کجا بیارم
ساعت ۲:۳۰ نصف شب
روبه ستایش شتایش جان بخواب 
خاله خواب نمی یاد
حالا من

در ان لحظه

وبعد از ان لحظه به فکر این افتادم
که کاری کنم که اگه خوابشم نیاد
بگه غلط کردم
اول از قصه ی حضرت نوح 
شروع کردم دیدم بر بر منو نگاه می کنه
گفتم دارم برات رفتم سراغ

حضرت مریم دیدم بازم نگاه می کنم
بعد حضرت موسی تا اینکه گفت خاله به خدا خوابم می اد
فکر کن بچه ۵ ساله رو چه به این داستانه اونم با جرییات ابلاغ وحی

خلاصه خوابش برد
تا خوابم گرفت دیدم یکی تو خواب بلند شده دستشو گرفته طرفه اسمان
و داد می زنه داشتم
سکته می کرد از ترس ستایش جان بیدار
شو بچه گی فکر کنم تا عمر داره از هر چی قصه هست بدش بیاد

بچه های چند تا عکسم از شام گرفتم که دست پخت خودم خواهریه