سلام

وقتی رفتم تو وبلاگ مهنا جون ومطلبشو در مورد حسادت خوندم یاد روز سیزده بدر افتادم

روز سیزده اول خیلی خوب شروع شد رفتن به باغ عمو جون

 و انداختن خودمون برای ناهار

البته خودشون خیلی اصرار کردن که بریم از یه طرف پسر عمه جونام

 از باغ عمه می زنگیدن

که کی می این اون طرفی بنده خوشحال بودم که اینقدر طرفدار پیدا کرده

بودیم  البته ناگفته نمون که من دلم  پیش اون طرفیها بود وهی به

 خواهر جونی می گفتم بریم اون طرف

پیش عمه خانم اینا چون پسر عمه هام هم اونی که

 در خاطرات پیش نوشتم که به خاطرش

 ظرف زیادی شستم و همه خانواده ی عمه جونی که در شهر دیگر زندگی می کردن 

اونجا بودن

راستی یه تعریفی از افرادی  که پیش عمو اینا بودن تمام چشمکچشمکچشمک

خانواده ی همسرش که می شدن

پنج تا خواهرهمراه با بچه هاشون

می دونید بیشتر دلم واسه خواهر اخری سوخت دو تا بچه پشت سر

هم اورده بود وچشمتون روز بد نبینه دوتا هم مشکل دار اولی که یه پسر بود وحدود ۴

سالش بود عقل درست وحسابی که نداشت

بیچاره پدر رو قشنگ از اب بندی در اورده بود پدر کلافهکلافه

دنبالش می دوید  وپسر با این که درست صحبت نمی کرد

وفقط  تک کلمه ای حرف می زد

ولی پدره می فهمید که حادثه  ای در حال وقوع هست که باید دنبالش بره10_9_210.gif

البته از این نگذریم که بعضی مردا حقشونه چون تا چشم همسرشو دور می دید

 به بنده لبخند تحویلنیشخند می داد که حتی خواهریم هم متوجه شده بود منتظر

  خواهر وسطی  هم شانس نیاورده بود چون با این که خودش وشوهرش مهندس شرکت .......

هستن ولی شوهر همش مشکوک می زد ودنبال مواد بود اونم از همه نوعش

چون عمو امده بود میگفت این مردک چی میگه از من مشروب می خواد  ؟

نمی دونه من اینجا نماز می خونم؟

خلاصه خواهر یکی مونده به اخر هم که شوهرش عصبی

 کامل بود  با اینکه خودش دکتر ازمایشگاهیول

 خودش رو بازنشست کرد هر چقدر خودش اروم شوهرش دنبال دعوا بود

می شه گفت فقط دختر اولی از هم خوش بدخت تر بود حداقلنیشخند

بعد از خوردن ناهار با بچه های عمو اینا و

 خواهر های زن عمو اینا وسطی بازی کردیم

ساعت ۵ که شد من دیگه نمی تونستم بشینم می گفتم بریم  

و اینقدر اصرار کردک که همه بلند شدیم

وعازم باغ عمه خانم اینا اول ورود همه نشته بودن

 ولی با ورود ما همه شروع به تحرک کردن Gun Touting

من به شوهر دختر عمه اصرار که اهنگ فرزاد فرزین رو بذار

خلاصه ای کاش این زبونم  قطع شده بود چون تا همه بچه ها جمع شدن

بنده با اهنگ فرزاد فرزین شروع کردم به رقصیدن حالا نرقص کی برقص

تا اینکه خواهری اومد دعوا  کردکه چه خبر آبرو  بر عصبانیعصبانیعصبانی

و بنده کوتاه اومدم

البته همه  پسر عمه ها اومدن وسط وکلی با هم رقصیدیم

حتی یکی از پسر عمه ها رو کرد گفت

 خیلی وقت بود که از حرف مردم می ترسیدم ولی

امروز  کلی حال کردم و بدون هیچ قید وبندی خودم رو خلاص کردم

بعد از پسر عمه ها

 عمو بزرگم که تو باغ عمه اینا بود اومد وسط وشروع کرد

به رقصیدن بعد دختر عمه وعمه کوچیکم

ولی چشمتون روز بد نبینه پسر عمه رو که زمانی دوست داشتم  و

به خاطرش کلی زحمت کشیده بودم تا

 فکر کنه من همون که اون می خواد در اخرین لحظه

تیر نهایی رو وارد کرد اومد جلو وجلوی چشم مامانم اینا برگشت گفت

 اصلا خوشم نیومدمشغول تلفن که رقصیدی وعصبانیبد هم جمع رو ترک کرد رفت حالا بنده

 ماندم ودنیای خودم حالا دیگه از اهنگ فرزاد فرزین متنفر شدمناراحت

 همه تا اخر شب خوش گذروندن

ولی من غمگین از حرف پسر عمه جان سیزده رو بدر کردم

البته سیزده ما تا ۳ صبح به طول

انجامید بد از رفتن اون وسطی بازی کردیم

والبته از قوت دست خواهری نگذریم که پسر عمه جانی را

که از شهر دور امده بود هی مهمان به زدن با توپ می کرد

اخری پسر عمه اعلام کرد بذار حداقل من دو ثانیه تو باشم آبروم رفتگریهگریهگریه