دیشب به یاد دوران افتادم

که خالی از لطف نیست که برای

شما تعریف کنم بنده یه پسرعمه ی

گل  گلاب داشتم وصد البته دارم

ایشان در شهری دیگری زندگی می کردن

خالاصه بنده که تازه وارد دانشگاه شده بودم

وکلی ذوق می نموده   وخود را گرفته که قبول شدم

در کنار فامیل که نگو  مصیبت  حاضر شدم نزدیک عید بود

وپسر عمه جان که برعکس بنده تازه فارغ از تحصیلات عالی

خود شده بودن وبنده را شیری با بامزه در حال خوردن

می دیدن چشمانه مبارکه را که بر نمی داشتن  هیچ وهی

به بنده اشاراتی می نمودن دراین حال صد البته که من تازه توانسته

بود گواهینامه ی خود رابگیرم وبرای پسران فامیل  خانمی که رانندگی کند

کلی حرف بود هر چند که بعد از بنده همه متوجه ضعف خود شده  وشروع

کردن به رانندگی (بانوان)   بگذریم  در سیزده بدر بود  که پسر عمه

هی بنده را صدا کرده و از من بیچاره خواسته که پیش ایشان بازی کنم

ان هم در  چه بازی وسطی  خلاصه بنده  دست رد به سینه ی ایشان زدم

جوری حالاشان را گرفتم

که فکر کنم اگر بگویید وسطی فورا به جای دیگر            فرار می کنند   خلاصه دو سالی

گذشت

و همچنان حس چندش به ایشان ادامه داشت  واز انجا که بنده در مطالب

قبل اشاراتی نمودم که عاشق مقام استادی هستم شنیدم  ایشان در

در کارشناسی ارشد قبول شدن   من را می گویید تا دیروز از اینشان متنفر حالا

یه ادم عاشق پیشه  شدم چند تا پیامک به ایشان دادم ومنتظر جواب شدم ایشان اول

نشناخته  و بنده چون  متوجه شودم ادامه دادم تا اینکه ایشان شناخته

و کلی بنده را تحویل گرفته و دیگر ادامه ندادن  بعد از این ماجرا

عمه ی ما به شهر ما امد وتا تونست ما را غرق در محبت کرد هودر مقابل

روی همگان فرمود که پسر اینجانب دیگر قصد ازداوج با فامیل را ندارد

وبهتر است بقیه هم این موضوع را بدانند

حالا بنده

پسر عمه