دوم
وبلاگ از دیگران مخفی بماند انشا الله البته به قول دوست عزیز تر
از جان اگر بنده بتوانم جلوی دهان مبارک خود را بگیرم![]()
از اولین عشق دوران جوانی بگوییم
که پسر عمه
مبارک بود که هر وقت چشم ما یه جمال ایشان میافتد قند در دلمان
اب می شد![]()
خود را اراسته وهمرا پدر گرامی راهی خانه عمه بزرگوار
می شدیم که شاید مهر ما بر دل عمه خانم افتاد وما را بعنوان
عروس قبول کند
وقتی قرار شد پدر به همراه مادر عزیزتر از جان
به مکه بروند من با ذوق به خواهر گرامی پیشنهاد خانه ی عمه را دادم
![]()
خواهر که اول موافق نبود وچون دید من بیچاره برای شوهر
خودکشی می کنم قبول نمود چشمتان روز بد نبیند ان روز
بعد از کلی رسیدن به خود حمام رفتن
وارایش کردن رهسپار خانه
ی عمه خانم شدیم اول خوب شروع شد پذیرایی خیلی خوب ولی بعد
چشمتون روز بد نبینه بعد از خوردن ناهار
به عمه خانم پیشنهاد دادم که بنده رو لایق بدونید وبذارید من ظرف
بشورم که کاش مرده بودم ونمی شتم
چون به دست
عمه خانم گیر افتادم
وظرف ها ی که برای چند روز پیش
بود را شستم.جوری که وقتی پسر عمه جان وارد شدن از فرط
خستگی نقش بر زمین شدم جوری پسر عمه جان فریاد زد
امبولانس......... وبنده از شرمندگی
زیاد با حالات خستگی از اشپزخانه
خارج شدم
عمه خانم![]()
من![]()
پسر عمه![]()
خواهرم![]()